خبرنامه

آمار

آنلاین : 1
بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 8
بازدید هفته گذشته : 15
بازدید ماه گذشته : 38
بازدید سال گذشته : 2607
کل بازدید : 10248

لينک دوستان


دوباره ولوله در لشگر عدو انداخت

کسی که فکر زدن بین گفتگو انداخت

همان که دست پدر شیر خواره را می دید

چرا نگاه به باریکیِ گلو انداخت؟

نشست و... تیر میان کمان گرفت و کشید

نشست تیر و سرش را ز رو به رو انداخت

امید بود حرم آرزو به دل نشود

میان این همه امید و آرزو انداخت

تو را حسین چه ناباورانه می نگرد

که بود غنچۀ او را زِ رنگ و رو انداخت؟

تو تشنه بودی و بابا فقط برای خدا

به قوم سنگدل رو سیاه رو انداخت

تو تشنه بودی و این خشکی لبت همه را

به یاد علقمه و قصه ی عمو انداخت

حسین خون گلو را به آسمان پاشید

سپس عبای خودش را به روی او انداخت

یه پشت خیمه همین دفن کردنش بس بود

به نیش نیزه عدو را به جستجو انداخت

خدا به گریه کنان تو آبرو بخشید

و آب بود که خود را از آبرو انداخت

برچسب‌ها:
نوشته شده در چهارشنبه 5 / 12 / 1394 ساعت 14:33 توسط : مدیر | دسته : شعر | 49 بازدید
  • []



  • تشنه ام، جانِ فراتِ همه، آبم بدهید
    یا به دریا خـــبر از حالِ خــرابم بـدهید

    چون اباالفضلِ پر از عشق بیایید همه
    بین گهوارهء پــرپــر شــده تابـم بـدهید

    تشنه ام، با لب گلگونِ عطش واعطش ام
    در دلِ بسترِ خون، رخـصتِ خـوابم بـدهیــد

    حــربهء حـــرمله ها با دل و جانم چه نکـرد
    خــبر از تــشنگی و حـال خرابــم بـــدهــید

    با نشان دادنِ گلهایِ بخون خفتهء باغ
    کـــمتر از دیدنِ این صحنه عذابم بدهید

    ســاقـیـانِ لــبِ کــــوثر، بشتابید کـــنون
    که از این تشنه لبی جام شرابم بدهید

    کی می آیید به بالینِ منِ غرقــه به خـون
    تا به پاس عطش ام، جرعه ای آبم بدهید

    تـا نبینم غضب و چهرهء ظلمانی شب
    با گل و لهجهء خورشید جوابم بــدهید

    محمد علی قاسمی

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در جمعه 25 / 10 / 1394 ساعت 11:03 توسط : مدیر | دسته : شعر | 71 بازدید
  • []


  • اگرچه گلستان تو پرپر است
    جهان از نگاه تو زیباتر است

    جهان از نگاه تو صبحی زلال
    که پاشیده از حنجر اصغر است

    بهار است هرسو نظر میکنی
    بهاری که از زخم بارآور است

    پس از تو نگارینه حسن را
    شکوه د گر شوکت د یگر است

    مرامت همه ظاهر و باطن است
    کلا مت همه اول وآخر است

    ولای تو در این شب سوت وکور
    همان آتش زیر خاکستر است

    ولایی که فردا چنان آفتاب
    بر امواج دلها جهان گستر است

     

    مصطفی محدثی خراسانی

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 20 / 10 / 1394 ساعت 14:21 توسط : مدیر | دسته : شعر | 66 بازدید
  • []


  • شد چو خرگاه امامت چون صدف‏
    خالى از درهاى دریاى شرف‏
    شاه دین را گوهرى بهر نثار
    جز درّ غلطان نماند اندر کنار
    شیرخواره شیر غاب پر دلى
    نعت او عبدالله و نامش على
    در طفولیت مسیح عهد عشق‏
    انّى عبدالله گو در مهد عشق‏
    بهر تلقین شهادت تشنه کام
    از دم روح القدس در بطن مام
    ماهى بحر لدنى در شرف
    ناوک نمرود امت را هدف‏
    داده یادش مام عصمت جاى شیر
    در ازل خون خوردن از پستان تیر
    کودکى در عهد مهد استاد عشق‏
    داده پیران کهن را یاد عشق‏
    طفل خرد اما به معنى بس سترک
    کز بلندى خرد بنماید بزرگ‏
    خود کبیر است ار چه بنماید صغیر
    در میان سبعه سیاره تیر
    عشق را چون نوبت طغیان رسید
    شد سوى خیمه روان شاه شهید
    دید اصغر خفته در حجر رباب
    چون هلالى در کنار آفتاب‏
    چهره کودک چو دردى برگ بید
    شیر در پستان مادر ناپدید
    با زبان حال آن طفل صغیر
    گفت باشه کى امیر شیر گیر
    جمله را دادى شراب از جام عشق
    جز مرا کم تر نشد زان کام عشق‏
    طفل اشکى در کنار، افتاده‏ام‏
    مفکن از چشمم که مردم زاده‏ام
    گرچه وقت جانفشانى دیر شد
    مهلتى بایست تا خون شیر شد
    زان مئى کاکبر چو رفت از وى ز پا
    با سر آمد سوى میدان وفا
    جرعه‏اى از جام تیر و دشنه‏ام
    در گلویم ریز که بس تشنه‏ام
    تشنه‏ام آبم ز جوى تیر ده‏
    کم شکیبم خون به جاى شیر ده
    تا نگرید ابر کى خندد چمن
    تا ننالد طفل کى نوشد لبن
    شه گرفت آن طفل مه اندر کنار
    یافت درّى در دل دریا قرار
    آرى آرى مه که شد دورش تمام
    در کنار خود بود او را مقام
    برد آن مه را به سوى رزمگاه‏
    کرد رو با شامیان رو سیاه‏
    گفت کاى کافر دلان بد سگال‏
    که به رویم بسته‏اید آب زلال‏
    گر شما را من گنهکارم به پیش

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 20 / 10 / 1394 ساعت 14:19 توسط : مدیر | دسته : شعر | 63 بازدید
  • [ادامه مطلب] []




  • خورشید چه عاشقانه پیمان می داد
    در وادی طوفان بلا جان می داد

    آن روز معلم شهادت چه غریب
    با نای بریده درس ایمان می داد!


    اصغر
    گل غنچه ای از سلاله حیدر بود
    افسوس که مثل غنچه ای پرپر بود

    آن ظهر عطشناک چه غوغایی کرد
    آن مرد که نام کوچکش اصغر بود



      عبدالرحیم سعیدی راد  

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در يکشنبه 20 / 10 / 1394 ساعت 14:13 توسط : مدیر | دسته : شعر | 66 بازدید
  • []


  • تو رادادند از پیکان به جای شیر آب اصغر
    عطش طی شد تلظی نه ، تبسم کن بخواب اصغر
    لبت خاموش بود اما گذشت از گنبد کردو
    زقطره قطره خونت صدای آب اصغر
    دهم تا روی خود را در ملاقات خدا زینت
    محاسن دار خون حنجرت کرو خضاب اصغر
    که دیده گل شود بر روی دست باغبان پرپر
    که دیده خون مه ریزد به دوش آفتاب اصغر
    تو خاموشی و من در نینوا چون نی نوا دارم
    زند با ناله خود چنگ بر قلبم رباب اصغر
    در این صحرا که پرگردیده از فریاد بی پاسخ
    تو با لبخند گفتی اشک بابا را جواب اصغر
    شود از شیر ، شیرین کام طفل شیر خوار اما
    تو روی دست من از تیر گشتی کامیاب اصغر
    اگر چه بر سر دستم شهید آخرین گشتی
    تو از اول شدی بهر شهادت انتخاب اصغر
    تو هم خون خدا ،زاده خون خدا هستی
    که در آغوش ثارالله چشم خویش را بستی ا
    به کف چون جان گرفتم تا کنم تقدیم جانانت
    گلویت را سپر کن تا بگیرم پیش پیکانت
    ذبیح من مبادا گوسفند از آسمان آید
    مهیا شو که سازم در منای دوست قربانت
    تکلم کن تکلم کن بگو من آب می خواهم
    تلظی کن تلظی کن فدای کام عطشانت
    ز بی آبی نمانده در دو چشمت قطرۀ اشکی
    که تر گردد لب خشکیدهات از چشم گریانت
    ز حجم تید و حلق نازکت گردیده معلوم
    که خواهد شد جدا از تن سر چون ماه تابانت
    نه ناله می زنی نه اشک می ریزی
    مزن آتش مرا تین قدر با لب های خندانت
    نفس ،شعله گلو تفدیده لب تشنه عجب نبود
    که تز تیر بر خیزد ز سوز حلق سوزانت
    نگوئی کس نشد همبازی ات برگرد گهواره
    شرار تشنگی تا صبح ، بازی کرد با جانت
    به تیر دوست ای سر تا قدم عاشق تبسم کن
    بپر در دامن زهرا و با محسن تکلم کن

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 15 / 10 / 1394 ساعت 9:33 توسط : مدیر | دسته : شعر | 78 بازدید
  • []

  • بریدی از من بیکس بغربت آشنائی را
    تصور هم نمیکردم ز تو طرز جدائی را
    سه شب با گریه و زاری بسر بردی علی عطشان
    زدل میسوختم بر تو کشیدم بی نوائی را
    صدایت مانده در گوشم نگردد باورم مردی
    زدیده رفته از خاطر نبردی دلربائی را
    گلوی پاره را بینم زچشم دل زند شعله
    دل سوزان کند مشکل به من مشکل گشائی را
    نه در خوابم نه بیداری همیشه با تو میگردم
    تو میسوزی و من سوزم ببین مهر خدائی را
    عذابم میکند سینه ز شوق لطف لبهایت
    بگوید درد پستانم حدیث باوفائی را
    نشسته خود به خود گویم علی ناخن مزن رویت
    تحمل چون کند مادر همه درد نهانی را
    بیفتد دستم از بازو که بستم آندو دستت را
    به مرگم از خدا خواهم از این غمها رهایی را

    برچسب‌ها:
    نوشته شده در سه شنبه 15 / 10 / 1394 ساعت 9:32 توسط : مدیر | دسته : شعر | 68 بازدید
  • []


  • صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد
    سفارش تبليغات
    فرش کاشان | آژانس هواپیمایی | اجاره منزل مبله در شیراز | آموزش بازاریابی | میز کانتر | گیت کنترل تردد | اجاره سوئیت در شیراز | نوبت دهی پزشکان شیراز | پاپ آپ نمایشگاهی | دکتر نوروزیان | منزل مبله شیراز | طلایاب | ثبت شرکت | منزل مبله | محمد دبیری
    X
    تبليغات